![]() |
![]() |
|
|
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم در آینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و سینه فشاندم چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم افشان کردم زلفم را بر شانه در کنج لبم خالی آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس - که او نیست تا مات شود زین همه افسونگری و ناز چون پیرهن سبز ببیند به تن من با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز او نیست که در مردمک چشم سیاهم تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند این گیسوی افشان به چه کارم آید امشب کو پنجه ی او تا که در آن خانه گزیند ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:49 توسط مرضیه |
|
|
ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داری ام با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند بشتابد به یاری ام ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو که مهر تو از دل نمی رود هر چند بسته مرگ ، کمر بر هلاک من ای شعر من بگو که جدایی چه می کند کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخواست راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی ای آسمان به سوز دل من آگاه باش که از دست غم به کوه و بیابان گریختم داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه مانند شمع سوختم و اشک ریختم ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها ! رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید یا جان من زمن بستانید بی درنگ یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید ! آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من زین آه و ناله راه به جایی نمی برم جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من از حال دل اگر سخنی بر لب آورم آخر اگر پرستش او شد گناه من عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست تنها نه عشق و زندگی من ، او هستی من است که آینده دست اوست عمری مرا به مهر و وفا آزموده است داند من آن نیم که رو کنم رو به هر دری او نیز مایل است به عهدی وفا کند اما اگر خدا بدهد عمر دیگری ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:8 توسط مرضیه |
|
|
تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم ، در دلم شکفت به ناز بر لبم تا که خنده پیدا شد گل او هم به خنده ای وا شد هر چه بر من زمانه می افزود گل غم را از آن نصیبی بود همچون جان در میان سینه نشست رشته ی عمر ما به هم پیوست چون بهار جوانی ام پژمرد ، گفتم این گل ز غصه خواهد مرد ! یا دلم را چو روزگار شکست ، گفتم او را چون من شکستی است می کنم چون درون سینه نگاه آه از این بخت بد ، چه بینم ، آه ... : گل غم مست جلوه ی خویش است هر نفس تازه روتر از پیش است ! زندگی تنگنای ماتم بود گل گلزار او همین غم بود او گلی را به سینه ی من کاشت که بهارش خزان نخواهد داشت ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:2 توسط مرضیه |
|
|
خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه می کند : جویبار گیسوان خیس من روی سینه اش روان شده بوی بومی تنش در تنم وزان شده خسته دل نگاه می کنم : آسمان بر روی صورتش خمیده است دست او میان ماسه های داغ با شکسته دانه هائی از صدف یک خط سپید بی نشان کشیده است دوست دارمش ... از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه می کنم : کاش با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من خاک می شدی . با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من زیر سایبان گیسوان من لحظه ئی که می مکد ترا سرزمین تشنه تن جوان من چون لطیف بارشی یا مه نوازشی کاش خاک می شدی .... خسته دل نگاه می کنم مثل موجها تو از کنار من دور می شوی ... باز دور می شوی ... با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید ؟ با کدام بوسه با کدام لب ؟ در کدام لحظه در کدام شب ؟ با کدام بال می توان از زوال روزها و سوزها گریخت ! با کدام اشک می توان پرده بر نگاه خیره زمان کشید ؟ با کدام دست می توان عشق را به بند جاودان کشید ؟ با کدام دست ؟ ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:30 توسط مرضیه |
|
|
در دو چشمش گناه می خندید بر رخش نور ماه می خندید در گذرگاه آن لبان خموش شعله ای بی پناه می خندید شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دو چشمش نگاه کردم گفت : باید از عشق حاصلی برداشت سایه ای روی سایه ای خم شد در نهانگاه راز پرور شب نفسی روی گونه ای لغزید بوسه ای شعله زد میان دو لب
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:21 توسط مرضیه |
|
|
منم تنها ترین تنها نذار تنها بمونم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:10 توسط مرضیه |
|
|
خوابتو دیدم گل من
نم نم بارون تو چشات کاش می تونستم غمتو پرپر کنم بزیر پات گفتی به من برو نمون راهی نداری مهربون دیگه نگیر سراغمو بزار برم من بی شون منو ببخش اگه برات خوب نبودم ای نازنین شرمنده تر نکن منو با خوبیات تو پیش از این نگاه نکن به پشت سر خاطره هاتو پس بزن تو این هوای عاشقی بیا کمی نفس بزن بیا بگو ابرا برن آفتابی شه شهر نگات تو خلوت حضورمون بپیچه باز ترانه هات خوابتو دیدم گل من با هر نفس داد می زدم با من بمون تو این شبا اسمتو فریاد می زدم وقتی بیدار شدم دیدم جای تو خالیه هنوز گفتی مث پروانه باش آروم و بیصدا بسوز سوختم حالا یه عمریه خاکسترم رفته به باد دلخوش شدم به حرف تو عشق نمیره هرگز ز یاد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:55 توسط مرضیه |
|
|
هنوزم عطر تو رو گونه هامه صدات تو ذره های جسم و جونم بیادت تنگ هر غروب دلگیر کنار قاب این شیشه می مونم چشام چشم انتظار دیدن تو ولی دوری زمن ای یار رفته به هر چی رو کنم یاد تو داره نشونی از تو و عشق گذشته صدات می پیچه هی تو گوشم انگار که این روزا واسه ما که گذشته نمی شه باورم این سرنوشتم که تو یک شب بیایی با یک جوونه تر و تازه کنی این گلدون خشک بری تو اوج رستن بی بهونه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:48 توسط مرضیه |
|
|
اشک چشات قد یه دنیا واسه من مقدسه
کی می گه بین من و تو عاشقی مرده اونی که مونده تنها هوسه مگه میشه چشای بارونیتو ببینم و با تو نبارم سرمو رو شونه های گرم تو دیگه نزارم مگه میشه تو رو از خودم مث جونم ندونم به خدا مثل همون روزا واست عاشقم و بازم همونم تو خیال کردی اگه بری از اینجا و منو تنها بزاری روی احساسم و عشقم بری و پا بذاری من فراموش می کنم روزای آفتابی با تو بودن و ... یه شبی مهمون ابر چشای غمزده ام باش همنشین من و این نگاه ماتم زده ام باش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:37 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد .
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم که به این سنگ زدن ماه بهم می ریزد عشق سنگی ست که بر سنگ دگر می چینند گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه بهم می ریزد آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد . |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|