![]() |
![]() |
|
|
عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند ...
چشمانم سكوت كرده اند ... فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيم ديگرش را ابرها به اسارت برده اند ... دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمان هواي باريدن با ابرها ... در چشمان تو خيره مي شوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي ، شادمانه پرواز مي دهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم تو پلك مي زني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور مي شود زمان مي وزد و ذر مسير ثانيه ها خاطرات من تبخير مي شوند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:57 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد .
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم که به این سنگ زدن ماه بهم می ریزد عشق سنگی ست که بر سنگ دگر می چینند گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه بهم می ریزد آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد . |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|