![]() |
![]() |
|
|
ایستاده ام با قامتی شکسته
در انتظار رسیدن رفتن تو مانده ام حیران در چگونه گذراندن فصل غربت تو می روی ... و من به ظاهر مانده ام اما ... اما دلم با تو راهی شد . شاید که کمی از احساس ، غربتم بکاهد . و یا کمی از غربت لحظه هایم کم کند . می آیی می دانم ... در چشمانت ، در نگاهت می خوانم با آهنگی پر امید ... کاش می شد دستهایم را پر از معنای نگاهت می کردم و بر گردنت می آویختم تا این احساس برای همیشه بر تو بماند .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:20 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد .
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم که به این سنگ زدن ماه بهم می ریزد عشق سنگی ست که بر سنگ دگر می چینند گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه بهم می ریزد آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد . |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|