![]() |
![]() |
|
|
سلام ای آشنا با من
بیا همسایه من باش چراغ روشن خانه بیا تا قاصدکها را فرستم پیشوازت ای یار شقایق را کنم قربانی عشقت بیا تا بعد از این شبها تو باشی ماه تابانم بیا چشم به در خشک و گامم سوی تو جاریست .
چراغ جان من در حال خاموشی ست اگر مردم مزارم را پر از گل کن جوابی ده سلامم را سپس چون ابر پر باران ببار و قبر من را اشک باران کن که شاید اشکها کمتر کند از آتش عشقت و بعد از آن بگو با چشم گریانت سلام ای آشنا با من چه من دیر آمدم افسوس تو رفتی... تو رفتی و محبت را به خاک سرد بسپردی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:38 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد .
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم که به این سنگ زدن ماه بهم می ریزد عشق سنگی ست که بر سنگ دگر می چینند گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه بهم می ریزد آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد . |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|