![]() |
![]() |
|
|
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو
نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندیگمو چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه می شه سر به سر من می زارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می زارن می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دلو و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا بازم منم مثل اونام یه دروغگو می شمو همیشه ورد زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم با چه تیری اونیکه دوسش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم که یکی دوسم داره ؟ توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وجود داره ؟! وجود داره ؟! وجود داره ؟! وجود داره ؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 16:33 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد .
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم که به این سنگ زدن ماه بهم می ریزد عشق سنگی ست که بر سنگ دگر می چینند گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه بهم می ریزد آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد . |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|