![]() |
![]() |
|
|
خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه می کند : جویبار گیسوان خیس من روی سینه اش روان شده بوی بومی تنش در تنم وزان شده خسته دل نگاه می کنم : آسمان بر روی صورتش خمیده است دست او میان ماسه های داغ با شکسته دانه هائی از صدف یک خط سپید بی نشان کشیده است دوست دارمش ... از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه می کنم : کاش با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من خاک می شدی . با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من زیر سایبان گیسوان من لحظه ئی که می مکد ترا سرزمین تشنه تن جوان من چون لطیف بارشی یا مه نوازشی کاش خاک می شدی .... خسته دل نگاه می کنم مثل موجها تو از کنار من دور می شوی ... باز دور می شوی ... با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید ؟ با کدام بوسه با کدام لب ؟ در کدام لحظه در کدام شب ؟ با کدام بال می توان از زوال روزها و سوزها گریخت ! با کدام اشک می توان پرده بر نگاه خیره زمان کشید ؟ با کدام دست می توان عشق را به بند جاودان کشید ؟ با کدام دست ؟ ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:30 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد .
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم که به این سنگ زدن ماه بهم می ریزد عشق سنگی ست که بر سنگ دگر می چینند گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه بهم می ریزد آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد . |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|