![]() |
![]() |
|
|
تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم ، در دلم شکفت به ناز بر لبم تا که خنده پیدا شد گل او هم به خنده ای وا شد هر چه بر من زمانه می افزود گل غم را از آن نصیبی بود همچون جان در میان سینه نشست رشته ی عمر ما به هم پیوست چون بهار جوانی ام پژمرد ، گفتم این گل ز غصه خواهد مرد ! یا دلم را چو روزگار شکست ، گفتم او را چون من شکستی است می کنم چون درون سینه نگاه آه از این بخت بد ، چه بینم ، آه ... : گل غم مست جلوه ی خویش است هر نفس تازه روتر از پیش است ! زندگی تنگنای ماتم بود گل گلزار او همین غم بود او گلی را به سینه ی من کاشت که بهارش خزان نخواهد داشت ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:2 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد .
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم که به این سنگ زدن ماه بهم می ریزد عشق سنگی ست که بر سنگ دگر می چینند گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه بهم می ریزد آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد . |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|