![]() |
![]() |
|
|
هنوز آن نگاه اخرت را و آن چشم هایت را از یاد نبرده ام تو در صفحه سیاه زندگیم تنها ستاره عشق و امید من بودی و هستی . در یکروز بهار که آفتاب مهربان با سخاوت بر روی گل ها نور هستی می تابانید تو نیز مانند رنگین کمان امید بر تن خسته و فرسوده من بر وجوه زخمی و بی رحم من عاشقانه تابیدی . از گرمای بی نهایت درونت که از عشق سر چشمه می گرفت هر لحظه بیشتر در درونم نفوذ کردی آری تو عشق را احساس را و هر چه را که می پرستیدی در رگ های خسته و نا امید من تزریق کردی تو از خوبیها گفتی و من از پاکیهای تو از عشق و گفتی و من از چشم های خیس و گریان عاشق آری تو قلبت را گشودی تا من در آن آرامگاه ابدی پناه گیرم و آرامش وصف ناپذیر را احساس کنم ای مهربان چه شد که یکباره مرا از آشیانه ام راندی و مرا به دست سرد و بی رحم سرنوشت سپردی تو دانستی که قلب مجروح و عاشق من تاب شکنجه های پایان ناپذیر دوری تو را ندارد . تو خود دانستی که کسی را جزء تو ندارم و نمی خواهم در تنهائیها و انزواها پناه بی پناهم باشد . چرا ؟چرا پس از مدتی دوری تو مرا از یاد خود کوچ می دهی اما این را بدان که پس از تو به انتظار پرنده های خوشبختی نمی مان که بر روی بام قلبم بیتوته کند هرگز ! و تو چون مصرع شعری زیبا خط برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با تو شکوهی دیگر هست باز هم قصه ای بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب شوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:28 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد .
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم که به این سنگ زدن ماه بهم می ریزد عشق سنگی ست که بر سنگ دگر می چینند گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه بهم می ریزد آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد . |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|