![]() |
![]() |
|
|
در تب حسرت درچار حس خودخواهی شدم آشیانم را به هم پاشیدم و راهی شدم آمدم با سبک بالان ساحل بپرم در میان موج دریا طعمه ماهی شدم خواستم آهو شوم در پیش رو دشتی نبود خواستم تا باز گردم راه برگشتی نبود خواستم تا چون پرستو باز گردم از سفر لابه لای تنگنای شاخه ها بالم شکست خواستم سر سختیم را به همه ثابت کنم قهرمان بردباری ناگهان از پا نشست خواستم فریاد من تا آسمانها پر کشد هم ره فریاد من یک هم صدا پیدا نشد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:3 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد .
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم که به این سنگ زدن ماه بهم می ریزد عشق سنگی ست که بر سنگ دگر می چینند گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه بهم می ریزد آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد . |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|